تبليغاتX
زهرمار

زهرمار

زندگی زهرماری

چند روز پیش به اصرار مامانم با ماشین بابا رفتیم بیرون. خوشم نمی یاد سوار ماشین پدرم بشم. احساس می کنم یهو شدم پنجاه ساله. بابابزرگ. مامانم اما خوشش نمی یاد سوار ماشین من بشه. می گه کوچیکه. تنگه. دلش می خواد پاهاش رو دراز کنه و راحت برای خودش موسیقی گوش کنه و به مردم توی کوچه و خیابون نگاه کنه، منم بشم راننده اش.

مشغول تز لعنتی ام. این پایان نامه زندگی برام نذاشته. از طرفی کلی کار دارم. باید سر و سامونی بدم به عکس ها و نقاشی هام.

تف به این زندگی لعنتی که هروقت می خوای وقت داشته باشی، وقت نداری. وقتی هم که وقت داری، زود دخترا حوصله ت رو سر می برن.

باز امشب بر می گردم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 20:48  توسط زهرمار  | 

زهرمار مثل رنگ این وبلاگه. یه جور زرده که می زنه به کرم قهوه ای. یه جور زرد بد رنگ. دل به هم زن.

مثل زن های لوس و ننر. البته زن ها رنگشون زرد نیست. بیشتر زن ها رنگشون صورتیه. یه جور صورتی خنک. آدم هم خوشش می یاد از دیدنشون هم می خواد پسشون بزنه. مث یه جور دروغ می مونن لعنتی ها. والا من یکی رو که حسابی پیچوندن. البته من زیاد بهشون رو نمی دم. دستم اومده که وقتی خیلی براشون ارزش قائل می شی و نازشون رو می خری اذیتت می کنن. نمی خوام اذیت شم...

حوصله شون رو ندارم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 17:26  توسط زهرمار  |