چند روز پیش به اصرار مامانم با ماشین بابا رفتیم بیرون. خوشم نمی یاد سوار ماشین پدرم بشم. احساس می کنم یهو شدم پنجاه ساله. بابابزرگ. مامانم اما خوشش نمی یاد سوار ماشین من بشه. می گه کوچیکه. تنگه. دلش می خواد پاهاش رو دراز کنه و راحت برای خودش موسیقی گوش کنه و به مردم توی کوچه و خیابون نگاه کنه، منم بشم راننده اش.
مشغول تز لعنتی ام. این پایان نامه زندگی برام نذاشته. از طرفی کلی کار دارم. باید سر و سامونی بدم به عکس ها و نقاشی هام.
تف به این زندگی لعنتی که هروقت می خوای وقت داشته باشی، وقت نداری. وقتی هم که وقت داری، زود دخترا حوصله ت رو سر می برن.
باز امشب بر می گردم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 20:48  توسط زهرمار
|
